روایات اول ماه عددی ،ماه رمضان و ذیقعده تمام است اصل است یا اماره

🌹تقویم وماه
در سال نامه قمری که ۱۲ماه است هر ماه بطور متوسط بین ۲۹تا۳۰روز است به ان تقویم وسطی گویند
اینگونه سالنامه را مینویسند که از اول سال محرم فردها را ۳۰ روز گرفته و زوجها را ۲۹ که ماه رمضان ۳۰ روزه شده و ذیحجه ۲۹ روز میشود البته هر ۱۱سال ذیحجه را ۳۰روز میکیرند تا جبران کسری حسابها بشود که به ان سال کبیسه ی گویند
این یک نحو حساب کتاب است که با پیش فرض وسط گونه است به ان سال وسطی گویند
یک سال قمری هم داریم که منوط به دیدن ماه است صم للرویه و افطر للرویه

# روایاتی مثل شعبان ناقص است و ماه رمضات تمام است "لتکملوا العده"و یا ماه ذیقعه تمام است"و واعونا موسی ثلاثین لیله" در مقام بیان ماههای وسطی بوده نه شرعی پس تعارضی با روایات" صم للرویه و افطر للرویه" ندارد
در ماههای قمری به قول بیرونی و بِهادُری ۳ماه متوالی ممکن است ناقص شود و ۲ماه به قول بیرونی وتا ۴ماه بقول دیگری ممکن است پشت سرهم تمام شودیعنی ۳۰روزه شود
این مطلب از استاد زمانی بود

اما ایا تقسیم بندی به سال شرعی و سال قمری وسطی درست است یعنی اولا ثبوت خارجی دارد ثانیا حمل روایات بر ان ممکن است
اینکه بالاخره در عرف ممکن است منجم و عقلاء یک تقویم در حد وسط بنویسد تا کار مردم رابیفتد درست است ولی حمل روایات بر ان جای تعجب دارد از این جهت که مستند امام در این روایات به ایات است یعنی رنگ شرعی میدهد
پس باید روایات اعداد و اعتبار خاص برای برخی ماهها را حمل بر شرع و تعبد کرد یا همان اصل تعبدی ،چطور در فقدان امارات در طهارت یا جاهای دیگر به اصول عملیه تمسک میجوییم همینطور در فقدان اماره صم للرویه وقتی رویت محقق نشود و منتفی باشد باید به اصول تمسک کرد
بلکه از این صحیح تر اینکه صم للرویه علم اور است اگر علم نبود به امارات ظنی ولو ظن عام تمسک می جویند و غالبا ماه رمضان تمام است و خدا هم فرموده تمام "لتکملوا العده"اگرچه این اکمال عده یعنی هرچندتا بود کامل کنید نه اینکه حتما سی روز است ولی چون مستند روایت این ایه است باز یک نحو تعبد است
ممکن است به دلیل تغییرات نجومی و میل تقدیمی شمس و ماه در قرن ما و یا قرون اخیر باعث شده که اکثرا ماه رمضان ناقص باشد ولی اصل این بوده که تمام باشد یعنی از باب اشتراط الساعه بگوییم داره ناقص میشه والله العالم الهادی
در هر صورت
#به نظر میرسد روایات کار را را انداخته نمون ،ماندن بد است صم للرویه اگر نشد یا حتی از اول شما این کاره نبودید استرس و تشویش ندارد ماه رمضان تمام و ماه ذیقده هم تمام ،درست همان دو ماه ی که کارهای اساسی روزه و حج درش انجام میشود رویش زون شده مثلا در ذیحجه یک تسهیل دیگر اینکه هرچه عامه در این ایام ماه را گرفتند شما هم عمل کنید
این هم یک وجه برای جمع روایات به ظاهر متعارض است که شارع راضی به استرس و تشویش و سردرگمی در جامعه نیست مصلحت درک واقع از این مفسده کمتر است اینقدر شک و ماندن بد است اعاذنا الله و ایاکم ولی در سالهای اخیر رنگ حکمتی و فردی دین یک تعارضاتی در اول ماه شوال به خود نشان داده که خوب نبوده این دو راه را باید رویش کار کرد تا اصلاح بشود والله الموفق المسدد
الحمدلله اولا واخرا وظاهرا وباطنا

مفهوم موافق به اولویت و مساوات


تعریف مفهوم موافق



مفهوم موافق در مقابل مفهوم مخالف قرار دارد و آن مدلول التزامى منطوق کلام است که باعث سرایت حکم منطوق ، به موضوع دیگرى که در کلام آورده نشده است ، مى گردد .

دلیل نامگذاری به مفهوم موافق



به چنین مفهومى از آن جهت مفهوم موافق گفته مى شود که حکم مستفاد از مفهوم به لحاظ نفى و اثبات هم سنخ با حکم منطوق است . براى مثال ، از آیه " لاتقل لهما اف " بر مى آید که اگر "اف " گفتن به پدر و مادر حرام است ، به طریق اولى ضرب و جرح آن ها نیز حرام است.

مرادف مفهوم موافق



از مفهوم موافق به " لحن الخطاب " و فحوى الخطاب " نیز تعبیر شده است .

اقسام مفهوم موافق



براى مفهوم موافق دو قسم ذکر شده است
أ- مفهوم مستفاد به واسطه اولویت ( مفهوم اولویت )
ب- مفهوم مستفاد به واسطه علم به اتحاد علت حکم در دو موضوع ( مفهوم مساوات )

نظر بعضی از اصولیون در مورد مفهوم موافق



نکته: برخى از اصولى ها بر این باوراند که: مفهوم موافق مدلول التزامى دلیل مطابقى نیست بلکه مدلول التزامى مدلول دلیل مطابقى است ؛ زیرا ملازمه در حقیقت میان ثبوت حکم بر موضوع مذکور وثبوت آن بر موضوع غیر مذکور در کلام است و این ربطى به دلالت دلیل ندارد ، به خلاف مفهوم مخالف

ویکی فقه 

اطلاق لفظی و اطلاق مقانی با عدم ذکر متتم جعل اگر قید بیاورد با متتم جعل  نتیجه التقیید و نیاوردنش نت


← صورت اول
در مواردی که مولا عملی را از عبد می‌خواهد، گاهی مطلوب وی ذاتعمل بدون هیچ قید و خصوصیتی است؛ در این جا به ذات فعل، امرمی‌کند؛ برای مثال، در نماز، طهارت بدن و لباس از نجاست، مطلوب مولا است و قصد قربت در آن شرط نمی‌باشد؛ پس مولا چنین امر می‌کند: «طَهِّر ثیابک و بدنک للصلوة». اما گاهی عمل با قیدی خاص مطلوب مولا است؛ در این جا اگر قید از موارد تقسیمات اولیه باشد تقسیماتی که برذات ماهیت بدون انضمام خصوصیت دیگری عارض می‌گردد تقیید ماهیت به این قید و خصوصیت ممکن است، و چون این خصوصیت در تحقق غرض مولا دخالت دارد، مولای حکیم در مقام بیان، باید متعلق امر خود را مقید به آن قید کند و اگر مقید نکرد، به اطلاق لفظی کلام او استناد گردیده و گفته می‌شود مولایحکم در مقام بیان بود و قیدی نیاورد، پس آن قید در غرض او دخالت ندارد، وگرنه کلام خود را مقید به آن می‌نمود. [۲] [۳]

← صورت دوم
اما اگر قید از موارد تقسیمات ثانویه بود «تقسیماتی که بعد از عروض امری بر ماهیت و ضمیمه چیزی به آن انجام می‌گیرد، مثل: تقسیم نماز به حسب قصد امر که بعد از تعلق امر به ماهیت نماز صورت می‌گیرد، زیرا قبل از آن امری وجود ندارد که مورد قصد قرار گیرد (چون اطلاق و تقیید لفظی در مورد آن محال است) یعنی اگر قیدی مطلوب مولا باشد نمی‌تواند آن را از طریق تقیید بیان کند»، اطلاق نیز محال است، زیرا رابطه اطلاق و تقیید، عدم و ملکه است و در تقسیمات ثانوی چون صلاحیت تقیید وجود ندارد، پس صلاحیت اطلاق لفظی نیز وجود نخواهد داشت؛ در چنین مواردی اگر آن قید واقعاً در غرض مولا دخیل باشد مولا باید آن را برای مکلف بیان کند، و چون بیان آن از طریق تقیید لفظی ممکن نیست، باید از طریق دیگری (جعل ثانوی) که نام آن متمم جعل (تکمیل کننده جعل اول) است، غرض خود را بیان کند؛ به همین دلیل باید دستور دیگری بدهد و در آن، قید مورد نظر را بیان کند.
بنابراین، در چنین مواردی که دست مولا از تقیید و اطلاق لفظیکوتاه است ولی می‌تواند از راه متمم جعل، غرض خود را بیان کند، اگر با این که در مقام بیان بوده، امر دوم را نیاورد، از طریق تمسک به اطلاق مقامی (عدم ذکر متمم جعل) حکم می‌شود که آن قید در تحقق غرض مولا دخالت نداشته است.
آوردن قید از طریق متمم جعل را «نتیجة التقیید» می‌گویند، زیرا هر چند تقیید اصطلاحی نیست، اما در نتیجه با تقیید لفظی مشترک است و همان کار تقیید (تضییق دایره مامور به) را انجام می‌دهد. هم چنین، به عدم ذکر متمم جعل «نتیجة الاطلاق» می‌گویند؛ زیرا در نتیجه با اطلاق لفظی مشترک است.
با توجه به آن چه که گذشت، می‌توان گفت: سعه و ضیق مفهوممامور به (از حیث اطلاق و تقیید)، به سعه و ضیق غرض مولا بستگی دارد؛ پس اگر وجود یا عدم قیدی در ماموربه دخالت داشته باشد، مولا باید آن را بیان کند. [۴] [۵] [۶] [۷]

← صورت سوم
اما گاهی آوردن قید در کلام ممکن است (همانند تقسیمات اولیه) و گاهی ممکن نیست (مانند تقسیمات ثانویه) و در مواردی که آوردن قید ممکن نیست (مثل قصد قربت)، اگر قید در غرض مولا دخیل است ولی مولا نمی‌تواند آن را در فرمان نخست خود بیاورد، نباید خود را به غفلت زده و آن را نادیده بگیرد، بلکه باید از راه دیگری مراد خود را به مخاطب بفهماند. یکی از راه‌ها این است که دو امر (فرمان) انشا کند و امر اول را متوجه ذات فعل نماید، برای مثال، بگوید: «صلّ»، سپس امر دیگری انشا کند و خصوصیت قصد قربت را در آن بیان نماید؛ برای مثال، بگوید: «افعل صلوتک بقصد القربة»؛ این دو امر، دو امتثال مستقل ندارد، بلکه از حیث اثبات تکلیف و سقوط آن، در حکم یک امر می‌باشد؛ زیرا هر دو از یک غرض سرچشمه گرفته و امر دوم مکمل امر اول است؛ پس اگر قید قصد قربت، دخالت در غرض داشته باشد، باید از طریق متمم جعل، بیان شود.
بر اساس این، در موارد مشکوک، اگر مولا در مقام بیان باشد و به فعلی امر کند، مثل این که بگوید: «ادفنوا امواتکم» و امر دیگری به عنوان مبیّن امر اول نیاورد و نگوید: «افعل هذا الفعل مع قصد القربة»، کشف می‌شود که قید قصد قربت در غرض مولا دخالت نداشته، وگرنه حتماً بیان می‌کرد؛ به این اطلاق، «اطلاق مقامی» گفته می‌شود.

فرق اطلاق مقامی با لفظی[ویرایش]



پس فرق اطلاق مقامی با لفظی این است که:
۱. در اطلاق لفظی همان دلیل اول قابل تقیید است؛ برخلاف اطلاق مقامی؛
۲. اطلاق لفظی، مقابل تقیید لفظی است، اما اطلاق مقامی مقابل تقیید به وسیله متمم جعل (نتیجة التقیید) می‌باشد.

← نظر شهید صدر
«شهید صدر» می‌گوید: در اطلاق لفظی، متکلم یک صورت ذهنیدارد و صدور کلام از وی برای تعبیر از این صورت ذهنی می‌باشد؛ در این مورد اگر تردید شود که آیا این صورت ذهنی به قیدی که در کلام ذکر نشده، مقید گردیده یا نه، مقتضای این که متکلم در مقام بیانتمام مراد خود است (ظهور حالی سیاقی) و با این حال، قید را نیاورده، تمسک به اطلاق لفظی است. اما در اطلاق مقامی، نفی قیدی اراده شده که اگر ثابت می‌بود، دارای صورت ذهنی مستقلی غیر از صورت ذهنی قبلی بود

ویکی فقه 

دلت را با موعظه زنده کن احی قلبک بالموعظه

🌹
احی قلبک بالموعظه

مدتی پس از اقامت سید ابوالحسن اصفهانی در نجف، پدرش به قصد بازگرداندن او به وطن، راهی عتبات شد. سید ابوالحسن راضی به بازگشت نبود و سید محمد (پدرش) برای قانع کردن او به سراغ استادش، آخوند خراسانی رفت. آخوند به پدرش گفت: سایر پسرانتان مال شما و سیدابوالحسن مال من باشد، کار او را به من واگذارید
خدایا ایا شود که تو هم دست روی مابگذاری و چون در یتیم بگویی این برای ما باشد
ایا شود که ولی تو به پدر ما هم گوید سایر پسرانت برای تو امر این پسرت را به ما واگذار
ولاحول ولاقوه الابالله

 🌹 اینگونه بودند
تمام استفتائات و نامه‌هایش را خودش جواب می‌داد و درخواست اطرافیان برای استخدام نویسنده را رد کرد. او توجیه رد این درخواست را حفظ آبرو و فاش نشدن نام کسانی که در برخی نامه‌‏ها به او ناسزا می‏‌گفتند می‌‏دانست.

آیت الله بروجردی، در پاسخ به تعدادی از تجار تبریز ـ که در زمان حیات سید ابوالحسن اصفهانی ـ از وی درخواست رساله کرده بودند، نوشت: «رساله دادن برای من آسان است، ولی شق عصای (دو دستگی) مسلمین است. فعلاً پرچم اسلام در دست آیت الله اصفهانی است. ایشان، مرجع عموم هستند.»
ولاحول ولاقوه الابالله

🌹خذ العفو
سیدابوالحسن قاتل پسرش را بخشید. شیخ علی قمی پس از آزادی از زندان طی نامه‌ای از سید ابوالحسن اجازه خواست تا به نجف آمده، به ادامه تحصیل بپردازد. سید ابوالحسن به واسطه‏‌ای که نامه را برایش آورده بود گفت: «از نظر من مانعی ندارد، اما ایشان در اینجا امنیت ندارد. بهتر است برود ایران در جایی گمنام زندگی کند».
همچنین سیدابوالحسن مقداری پول برای تأمین مخارج زندگی به قاتل داد.

بعد از این اتفاق مردم به برخی از طلاب بی‌‏احترامی و گاهی آنان را اذیت می‏‌کردند. سیدابوالحسن در جلسه ختم پسرش به شیخ محمدعلی یعقوبی که واعظ جلسه بوده گفت که از قول او اعلام کند: «یکی از فرزندان من فرزند دیگرم را کشته است! به فرزندانِ دیگر من چه کار دارید؟! همه طلاب فرزندان من هستند».

حدیث حدوث اسماء کافی

🌹
سیر و سلوک اسمائی 
خداوند یک اسمی را خلق کرد و چهار جزءش کرد "فخلق الله اسما که هیچ کدام قبل از دیگری نبود یعنی چهار تا عین هم بودند نفس هم بودند لیس منها واحد قبل الاخر 
بعد سه تایی این چهار تا را به خاطر نیاز خلق اشکار کرد و یکی را مکنون و مخزون کرد 
بعد در ادمه میفرماید که از بسط این سه تا اسماء دیگر را بسط داد برای هر یک از ۳تا ۴ رکن مسخر کرد "سخر سبحانه لکل اسم اربعه ارکان "
بعد برای هر ۱۲ رکن پدید امده هر رکن را ۳۰ اسم فعل برایش خلق کرد 
"ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا الیها" 
تا اینکه مجموعا ۳۶۰ اسم شد

 

این روایت نادر عالی که در کافی باب حدوث اسماء نقل شده از جهت سند گذشته ابن بطائنی واقفی امدنش در کافی و نقل بزرگان و شهادت متن عالیش و اینکه موضوع ،موضوعی نیست که داعی بر جعل داشته باشد و وجود احادیث واقفیه با صدور روایات اجتناب از انها دلالت میکند که اصحاب انها را قبل از وقفشان نقل کرده اند یا قرائنی بر صحتش داشته اند مجموعا اینها دلالت بر معتبر بودن حدیث نادر حدوث اسماء دارد نادر عرفی (نه نادرِ مصطلح حدیثی که مخالف مشهور باشد یا روایش کم حافظه باشد)

در هر صورت امام صادق علیه السلام به روای اخیر ابراهیم بن عمر که باید شخصیتی توحیدی باشد ابتداء این حدیث سنگین را القاء کردن وحتما باید ظرفیتش را داشته یا ذوق این مطالب را داشته باشد تا گوهر در لعل خود بماند و اینگونه ائمه با القاء احادیث مناسب کانال و معدن وجودی هر فردی احادیث را حفظ کرده به ما رساندند که "اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض "

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ اسْماً بِالْحُرُوفِ غَیْرَ مُتَصَوِّتٍ وَ بِاللَّفْظِ غَیْرَ مُنْطَقٍ وَ بِالشَّخْصِ غَیْرَ مُجَسَّدٍ وَ بِالتَّشْبِیهِ غَیْرَ مَوْصُوفٍ وَ بِاللَّوْنِ غَیْرَ مَصْبُوغٍ

پس خداوند یک اسمی را خلق کرد که 
به حروف بود 
به لفظ بود
به شخص بود
به تشبیه بود 
به رنگ بود 
اگرچه حروفش صوت نداشت و لفظ نطق نداشت و شخص شدنش جسدی نبود و تشبیه ش موصوف نداشت و رنگش صبغه خارجی نداشت 
یک قیدی هم هر کدام از اینها دارد که نفی نقص از خالقیت خداوند میکند یا بین تشبیه مطلق و نفی مطلق جمع میکند که "امر بین الامرین"
پنچ وجه و جلوه در این صادر نخست هست بحت محض نیست یک اسمی است که چند جلوه دارد به حروف به لفظ است به شخص و به تشبیه و رنگ است البته ممکن است همه این پنچ صفت را حمل بر توضیح و توصیف یک چیز کنیم نه احترازی ولی به نظر احترازی است در همان صادر نخستین الواحد بودنش در می اید تا الواحد لایصدر منه الا الواحد راه خودش را پیدا کند 
میتوان انرا مراتب تکامل و سیر این اسم دانسنت 
این اسم ،اول به حروف بعدبه لفظ بعد به شخص بعد به تشبیه و بعد به رنگ گرفتن تکامل و طی مرحله کرده باشد

این که مراحل مختلف هستی و شروعش و صادر نخستین با الفباهای مختلف مثل نور اب ،عقل و جهل و جنودش ، طینت ...امده میتواند بیان مبسوط این مراحل در ادبیات خودش باشد 
والله العاام الهادی

مَنْفِیٌّ عَنْهُ الْأَقْطَارُ مُبَعَّدٌ عَنْهُ الْحُدُودُ مَحْجُوبٌ عَنْهُ حِسُّ کُلِّ مُتَوَهِّمٍ مُسْتَتِرٌ [۱] غَیْرُ مَسْتُورٍ فَجَعَلَهُ کَلِمَةً تَامَّةً عَلَی 
[۱]: فی بعض النسخ [مستر]


ان اسم را کلمه قرار داد
پس این اسم که مراحل حرفیت و لفظیت و شخصیت و تشبیه و رنگ را طی کرد حالا میشود کلمه چون کلمه بالاتر از اسم است یا به عبارتی اسم عرشی تر است و کلمه خاکی تر 
لذا "علم ادم الاسماء کلها"قبل از عصیان و هبوط
ولی بعد از عصیان و هبوط کلمات برای توبه برایش امد "فتلقی ادم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم"

اسم ذاتی است مستقل و دلالت بر معنا دارد و نیازی به غیر ندارد حالا این اسم در شقوق و صروف مختلف درامده کلمه و کلمات مختلف پدیدار میشود "فتجلی ربه للجبل "این جبل اسم واحد را مجلی قرار داد تا "فجعله دکا"شود و بقیه شقوق و تصاریف از ان براید و صاحب جنود و سپاه شود والله الهادی

أَرْبَعَةِ أَجْزَاءٍ مَعاً لَیْسَ مِنْهَا وَاحِدٌ قَبْلَ الْآخَرِ

ان اسم را که ان مراحل را طی کرد کلمه تامه بر چهار جزء قرار داد که هیچ کدام قبل از اخر نیست یعنی هنوز تکثر تقدم و تاخر پیدا نکرده اگر چه تکثر حروف و تکثر لفظیت و تکثر شخصی و تکثر تشبیهی و تکثر لونی پیدا کرده 
یعنی یک نوعی از تکثر حروف و لفظ و تشبیه و شخص و لون است که تقدم و تاخر ندارد یا بگو تکثری نیست بعد اجمالی است وجه مکنون است استعداد است والله العالم الهادی

فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَاءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إِلَیْهَا وَ حَجَبَ مِنْهَا وَاحِداً وَ هُوَ الِاسْمُ الْمَکْنُونُ الْمَخْزُونُ

اینکه یک از چهار اسم مکنون است یعنی ربع وجود مکنون است هر چیزی ریشه ی در درون دارد لذا نباید هیچ مومنی را کوچگ شمرد 

لذا باید به هرکه میرسی همه را بهتر از خود ببینی 

لذاست که بدا حاکم است بر همه چیز 

لذاست که نود و نه اسم را احصا کنی دخل الجنه چون یکی بالاخره مخفی است 

لذاست که اسم اعظم و بالخصوص یک حرفش مخفی بلکه مخصوص خداشد ه وبرخی اسمانی خدا مستاثر شد و لذاست که ۲۷ حرف دو حرفش معلوم شده (البته این ظهور اسماء از مکنون به ظهور مراتب دارد و رجعت ممکن است جلوه ی از این ظهور باشد )
فَهَذِهِ الْأَسْمَاءُ الَّتِی ظَهَرَتْ فَالظَّاهِرُ هُوَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی

ظاهر از این اسماء الله ،تبارک ،تعالی است یا الله تبارک و تعالی 

برخی گفته اند هو در هو الله تبارک و تعالی همان اسم مخفی است

 وقتی الله جلوه ان حقیقت الحقایق باشد یا حتی هو

پس واقعا ان حقیقت خودش کیست 

کس ندانست منزلگه مقصود کجاست همین هست که بانگ جرسی می اید 

وَ سَخَّرَ سُبْحَانَهُ لِکُلِّ اسْمٍ مِنْ هَذِهِ الْأَسْمَاءِ أَرْبَعَةَ أَرْکَانٍ فَذَلِکَ اثْنَا عَشَرَ رُکْناً ثُمَّ خَلَقَ لِکُلِّ رُکْنٍ مِنْهَا ثَلَاثِینَ اسْماً فِعْلًا مَنْسُوباً إِلَیْهَا

هر اسم ظاهر یعنی  الله(اسماء جامع جمال و جلال )

تبارک(اسماء جمالی )

و تعالی (اسماء جلالی و دارای علو )

هر کدام از این سه اسم چهار رکن دارد رکن گویا معنیش زاویه است با جلوه 

و الرُّكْنُ، بالضَّمِّ: الجانِبُ الأَقْوي مِن كلِّ شي ءٍ، كما في الصِّحاحِ. و رُكْنٌ: ع باليمامَةِ. و
[ركن]: ؛ ج۱۸، ص: ۲۴۲،تاج العروس

پس تا اینجا ما ۱۲ رکن اسمایی پیدا کردیم و هر رکن ۳۰ اسم برایش خلق شد "اسمافعلامنسوبا الیها" اسم فعل اسمی که یک فعلی بهش منسوب است

بعد شروع بشمارش اسماء کرده الرحمن الرحیم القدوس ..تا ۳۶۰ 

حَتَّی تَتِمَّ ثَلَاثَ مِائَةٍ وَ سِتِّینَ اسْماً فَهِیَ نِسْبَةٌ لِهَذِهِ الْأَسْمَاءِ الثَّلَاثَةِ وَ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ الثَّلَاثَةُ أَرْکَانٌ وَ حَجَبَ الِاسْمَ الْوَاحِدَ الْمَکْنُونَ الْمَخْزُونَ بِهَذِهِ الْأَسْمَاءِ الثَّلَاثَةِ بَابُ حُدُوثِ الْأَسْمَاءِ - مجلد ۱، صفحه ۱۱۲

انگاه میفرمایند این اسماء نسبت برای این سه اسم است پس نسبت هم در بحث اسماء خیلی مهم است برای شناخت اسماء توجه به بحث نسبه ضروری است "فهی نسبه لهذه الاسماء الثلاثه"  این سه اسم الله تبارک و تعالی رکن اند و ان اسماء نسبت و یک اسم از چهار اسم هم بین اسماء محجوب شد بلکه به این اسماء محجوب شد "حجب الاسم الواحد ..بهذه الاسماء " پس هست ما با ان اسم مکنون درگیر هستیم استفاده میکنیم ولی برای ما محجوب است به سایر نسبتها #ابعاد عالم نه سه تاست و نه با ضم زمان چهار بعد است بلکه خیلی بیشتر از اینهاست ابعاد عالم به تعداد اسماء الهی است چون عالم بسط اسماء الله حداقل ۳۶۰بعد عالم دارد که میشود به ان دست پیدا کرد ولی ابعادی هم هست که در حجاب نسبتها و اسمائی دیگر راه شناخت برای ما باز نمیشود تصور ذهنی اش کلید نمیخورد چاله ش در ذهن ما نمی اید چون با سه اسم اصلی کار ما راه میافتد و فاقت و حاجت ما رفع میشود "فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَاءٍ لِفَاقَةِ الخلق الیها" پس باید با اسماء حاجت خود را براورده کرد چقدر توجه به این موضوع داشته ایم درست است که مومن و کافر هرچه به انها میرسد از سر سفره اسماء است ولی دانسته بهرها میتوان برد وچون خطر این معنا هست نهی از الحاد از اسماء فرمود "الذین یلحدون فی الاسماء "

نکته پایانی اینکه دایره هم مثل اسماء اشکار الهی ۳۶۰ درجه برایش قرار داده اند چون این عدد کمترین کسر را در تقسیماتش  دارد یک دوم یک سوم و یک چهارم و یک پنچم و همینطور 

در #قدیم دایره را به منحیی که از یک نقطه به یک فاصله است معنی میکردند و الان اینگونه تعریف میکنند nضلعی که nروبه بی نهایت رفته و انکس که اهل دقت است داند که اسماء الله و جلوه اسماء الله نیز بی نهایت است 

ولاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم وما توفیقی الابالله علیه توکلت والیه انیب 

الحمدلله اولا واخرا وظاهرا وباطنا 

اخلاق داخل در دین است یا دین داخل اخلاق

 سوال....اخلاق داخل در دین است یا دین داخل در اخلاق؟
مذھب داخل اخلاق است یا اخلاق داخل مذھب؟

علیکم السلام
مراد از اخلاق اخلاق شرعی است یا اخلاق عرفی
یا اخلاق فطری

اگر اخلاق شرعی باشد ،اخلاق داخل دین است و جز ان است این شرع است که حد وحدود انرا شرع مشخص میکند

واگر اخلاق فطری است که در یک چهارچوبه کلی و دستورات ابتدایی فطرت است این دین است که داخل فطرت است و قران انرا یکی گرفته ،فطره الله ...ذلک الدین القیم ،

سوال  مذھب داخل اخلاق است یا برعکس

مذهب که قرائت خاصی از امامت و رهبری جامعه است دخلی در این سوال اخلاقی ندارد

ولاحول ولاقوه الابالله

غسل بول،یکبار اب ریختنه ،و مثلی ما علی الحشفه حمل بر مثلین مقداری میشود نه دفعه ی و "مرتین"حمل براست

غسل بول
کافی به لفظ روی انه یجزی ان یغسل بمثله من الماء اذا کان علی الحشوه و غیره
اورد
ِلذا یکبار شستن چه بر حشوه چه غیره کافی است علی الخصوص اینکه صدق غسل که در ایات و روایات است با یکباره حاصل است
و روایت قبل کافی که لفظ مرتین دارد حمل بر استحباب میشود عن البول یصیب الجسد قال صب الماء مرتین
و همچنین است لفظ "مثلی ما علی الحشفه" یعنی دو برابر معنی نکنیم که دوبرابر انچه بر حشفه است لب بریزید بلکه دوبار معنی کنیم غیر از این که این معنا خلاف متفاهم عرفی است ،گذشته از اینکه "مثل ما علی الحشفه من الماء "هم وارد است

ولاحول ولاقوه الابالله

حد غَسل شرعی،شستن شرعی  چیزی مثل روغن مالی کردن است  

🌹
#غَسل شرعی چیزی پایین تر از غسل عرفیه در حد روغن مالی هم هست که در کافی فرمود "ان المومن لاینجسه شئ انما یکفیه مثل الدَهن "یا فرمود "الماء اوسع من ذلک " ای من الدهن الذی یاخذ احدکم بقدر الراحه فیملاء بها جسده

و فی روایه هارون بن حمزه فی الکافی "یُجزئک من الغسل و الاستنجاء مابلت یمینک" 

و معتبره زاره "اذا مس جلدَک الماءُ فحسبک"

و علاوه بر این تحذیر هم داریم که " ان لله ملکا یکتب سَرَف الماء کما یکتب عدوانه" عدوان ای خارج حدود الله من غسل الرجل مثلا و السرف لعل افراط فی صب الماء والله العالم الهادی 
وحول ولاقوه الابالله

لوازم طلبگی

🌹لوازم طلبگی
یه استاد داشتیم میگفتند طلبه هر روز باید یه صفحه کفایه و یه مقدار ادبیات عربی بخونه
من میگم #یه طلبه باید روزی یک صفحه( جواهر یا رسائل و مکاسب شیخ یا ادبیات) را بخونه
و یک بحث تفسیری هم مطالعه یا بنویسد یا بگوید
ولاحول ولاقوه الابالله

تنجیس متنجس یا# عدم تنجیس متنجس اگر عینی در کار نباشد ،رساله سیدعبدالکریم جزایری

🌹

رساله عدم تنجیس متجس از سید عبدالکریم جزایری قرن ۱۲،در سال۱۱۷۵نوشته اند
الحمد لله علی الانعام، والصلاة علی سید الانام، محمد واهل بیته الکرام، الی یوم القیام. اما بعد، فیقول المذنب العاصی عبد الکریم بن محمد جواد الموسوی -وفقه الله لمرضاته وجعل مستقبل احواله خیرا من امور ماضیه. هاک ایها الاخ العزیز الرسالة المسماة ب «البرهان المؤسس لتحقیق ان المتنجس لا ینجس ». فاقول:

[ادلة تنجیس المتنجس]
استدل القائل بتنجیس المتنجس بروایات: منها ما دل علی اهراق الماء من الاناء بملاقاة الید القذرة وهل هذا الا لنجاسته بملاقاة الید المتنجسة وهو کثیر : روی الشیخ باسناده عن البزنطی قال: سالت ابا الحسن (ع) عن الرجل یدخل یده فی الاناء وهی قذرة قال: یکفی ء الاناء.

وباسناده عن سماعة انه قال: ان کان اصاب یده بشی ء -یعنی من المنی- فادخل یده فی الاناء قبل ان یفرغ علی کفیه فلیهرق الماء کله. وباسناده عن ابی بصیر عن ابی عبد الله (ع) قال: سالته عن الجنب یعمل الرکوة او التور فیدخل اصبعه فیه قال: ان انت یده قذرة فاهرقه.

والجواب: بحملها علی بقاء عین النجاسة فی الید فان القذارة والنظافة لما انتفت فیهما الحقیقة الشرعیة کان الحاکم فیهما العرف واللغة وهما یحکمان علی الید بالقذارة ما دامت عین النجاسة فیها وب النظافة والنزاهة اذا ازیلت عنها. ومنها ما فی خبر عمار من الامر بغسل الثیاب وکلما اصابه الماء القلیل الذی رای فیه الفارة المتسلخة .

روی الشیخ عن عمار الساباطی عن ابی عبد الله (ع) عن الرجل یجد فی انائه فارة وقد توضا من ذلک الاناء مرارا وغسل منه ثیابه واغتسل منه وقد کانت الفارة متسلخة. فقال: ان کان رآها فی الاناء قبل ان یغتسل او یتوضا او یغسل ثیابه ثم فعل ذلک بعد ما رآها فی الاناء فعلیه ان یغسل ثیابه ویغسل کلما اصابه ذلک الماء ویعید الوضوء والصلاة، الحدیث.

والجواب: انها ظاهرة فی استصحاب الماء لعین النجاسة فان التفسخ موجب لتفرق جلد الفارة وشیوع بعض الرطوبات فی الماء سیما بعد الافعال الکثیرة المستلزمة للمدة الطویلة ولا نزاع فی نجاسة الملاقی لعین النجاسة ویحتمل ان یکون غسل الثیاب والبدن لاجل الصلاة عاجلا اذ لا ریب انه لا تجوز الصلاة فیه ما دام رطبا وان لم یکن منجسا ومثله استصحاب شعر الارنب فانه لا تجوز الصلاة فیه مع عدم تنجیسه لغیره اذا کان یابسا .

ومنها روایة عمار الاخری قال: سالت ابا عبد الله (ع) عن الباریة یبل قصبها بماء قذر هل تجوز الصلاة علیها؟ فقال: اذا جفت فلا باس بالصلاة علیها.

وروی عن علی بن جعفر عن اخیه موسی (ع) نحو ذلک. فان مفهومه عدم جواز الصلاة علیها قبل الجفاف ولا مانع منه الا تعدی نجاسة المتنجس .

والجواب: ان الخبر ظاهر فی نقیض المدعی فانهم اجمعوا علی طهارة السجود فلو تنجست الباریة بالماء القذر لم تصح الصلاة علیها مع الیبس والحمل بانه یصلی علیها ویسجد علی غیرها غیر مفهوم من ظاهر اللفظ لا ینتقل الیه الا بدلیل. واما فائدة اشتراط الجفاف فلئلا یتعلق الماء المتنجس بشی ء من بدن الانسان او ثیابه وهو لا تجوز الصلاة فیه قطعا .

ومنها الروایات الدالة علی المنع من الاکل والشرب فی اوانی المشرکین بعد العلم بنجاستها بهم وهل هذا الا لتنجیسها الطعام بها ؟ والجواب: المنع من ظهور ذلک فی المدعی بل الظاهر ان المنع انما هو لاجل الحرمة ویؤیده ما رواه ثقة الاسلام عن زکریا بن ابراهیم قال: کنت نصرانیا فاسلمت

فقلت لابی عبد الله (ع): ان اهل بیتی علی دین النصاری فاکون معهم فی بیت واحد وآکل من آنیتهم. فقال (ع): یاکلون من لحم الخنزیر؟ قلت: لا. قال: لا باس.

ومنها الخبر الدال علی رفع الباس عن طین المطر اذا اصاب الثوب ثلاثة ایام الا ان یعلم انه قد نجسه شی ء بعد المطر فان اصابه بعد ثلاثة ایام فلیغسل. والجواب: ان الطین ان کان نجسا وجب غسله مطلقا والا فلا. کذلک فالامر بغسله بعد الثلاثة محمول علی الاستحباب قطعا فلا دلالة فیه علی المدعی .

ومنها ما فی روایة ثقة الاسلام باسناده عن الاحول عن ابی عبد الله (ع) قال فی الرجل یطا علی الموضع الذی لیس بنظیف ثم یطا بعده مکانا نظیفا فقال: لا باس اذا کان خمسة عشر ذراعا او نحو ذلک. والجواب عنه عین الجواب عن الاول .

ومنها ما فی روایة زکریا بن آدم قال: سالت ابا الحسن (ع) عن قطرة خمر او نبیذ مسکر قطرت فی قدر فیه لحم کثیر ومرق کثیر. قال (ع): یراق المرق او تطعمه اهل الذمة او الکلب، و اللحم اغسله وکله، الحدیث.

فان غسل اللحم انما هو لنجاسته بتعدی نجاسة المرق المتنجس الیه. والجواب: المنع من انحصار الدلالة فی ذلک لاحتمال ان یکون الغسل انما هو لاجل ازالة العین المحرمة من الخمر والنبیذ من اللحم ولذا حکم بغسله من لم ینجس الخمر.

ومنها ما فی روایة علی بن جعفر قال: سالته عن خنزیر شرب من اناء کیف یصنع به؟ قال: یغسل سبع مرات.

فنجاسة الاناء یسبب تعدی الماء المتنجس الیه . والجواب: المنع من دلالة الغسل علی التنجیس وانما هو تعبد شرعی کالسبع ومع تسلیم ذلک فیحتمل ان یکون الغسل من حیث نجاسة الاناء بلعاب فم الخنزیر وتنجسه به ومن ثم امر بالسبع للزوجته; ونحوه ما دل علی تعفیر الاناء من ولوغ الکلب. هذه ادلتهم وقد رایت ضعفها وعدم ظهورها فی المدعی.

[ادلة عدم تنجیس المتنجس]
لنا اولا، اصالة الطهارة فی الملاقی للمتنجس لقوله (ع): کل شی ء طاهر حتی تعلم انه قذر;ژرس ز÷ علی انا لا نحتاج الی دلیل فان عدم الدلیل علی وجوب الغسل دلیل علی عدم الوجوب.

وثانیا، الاخبار. منها ما رواه ثقة الاسلام عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن هشام بن سالم عن حکم بن حکیم الصیرفی قال: قلت لابی عبد الله (ع): ابول فلا اصیب الماء وقد اصاب بلل من البول فامسحه بالحائط وبالتراب ثم تعرق یدی فامسح به وجهی او بعض جسدی او یصیب ثوبی. قال: لا باس به. واسنده الصدوق عن حکم مثله.

وتاویله باحتمال عدم تیقن اصابة البول جمیع اجزاء الید وعدم وصول جمیع اجزاء الید الی الوجه او الجسد او الثوب وعدم شمول العرق کل الید فلا یدل علی المدعی خروج عن ظاهر اللفظ بلا دلیل ولا یجوز ترک العمل بالظواهر للاحتمالات البعیدة. بل قوله ثم تعرق یدی فامسح بها وجهی الی آخره صریح فی ان المسح وقع بالعرق فلا یضر عدم شمول العرق جمیع الید. والظاهر ان السؤال انما هو عن عرق المتنجس من الید لا عرق الموضع الخالی من النجاسة اذ لا یحسن السؤال عنه. فالخبر دل علی عدم تعدی نجاسة المتنجس.

وحمله علی التقیة لدلالة ظاهره علی طهارة الید بالمسح -کما هو مذهب بعض العامة- او علی جواز الصلاة کذلک اذا عدم الماء او عدمت القذرة علیه کما یشعر به کلام السائل او علی ان المراد بعدم الباس عدم الاثم وان کان یجب الغسل خروج عن الظاهر بلا معارض وهو لا یجوز.

وروی الشیخ عن الحسین بن سعید عن صفوان عن العیص بن القاسم فی حدیث قال: سالت ابا عبد الله (ع) عمن مسح ذکره بیده ثم عرقت یده فاصاب ثوبه یغسل ثوبه؟ قال: لا. وعنه عن ابن ابی عمیر عن حنان قال: سمعت رجلا سال ابا عبد الله (ع) فقال: انی ربما بلت فلا اقدر علی الماء ویشتد ذلک علی. فقال: اذا بلت وتمسحت فامسح ذکرک بریقک فان وجدت شیئا فقل هذا من ذاک.

واسنده ثقة الاسلام عن علی عن ابیه عن حنان وارسله الصدوق عن حنان مثله. وروی الشیخ باسناده عن ابن محبوب عن النهدی عن الحکم بن مسکین عن سماعة قال: قلت لابی الحسن موسی (ع): انی ابول ثم اتمسح بالاحجار فیجی ء منی من البلل ما یفسد سراویلی. قال: لیس به باس. وفی الموثق عن اسامة قال: قلت لابی عبد الله (ع): عن الثوب تکون فیه الجنابة فیصیب السماء حتی یبتل علی فقال: لا باس. وروی ثقة الاسلام باسناده فی الحسن عنه قال: قلت لابی عبد الله (ع): یصیبنی السماء وعلی ثوب فتبله وانا جنب فیصیب بعض ما اصاب جسدی من المنی افاصلی فیه؟ قال: نعم.

فتجویز الصلاة فی الثوب المبتل الملاقی لمحل المنی من الجسد دلیل علی عدم تعدی نجاسة المتنجس. اللهم طهرنا بالطهارة الحقیقیة، ونور قلوبنا بالانوار التحقیقیة، بالنبی الامین، وآله الاکرمین. فرغ من تسویده مؤلفه المزبور فی الرابع والعشرین من شهر ربیع الثانی من السنة الخامسة والسبعین ومائة والف والحمد لله وصلی الله علی محمد وآله واستغفر الله من جمیع الذنوب.

تحقیق حول روایت فامسح ذکرک بریقک

🌹تحقیق حول روایت "اذا بلت و تمسحت فامسح ذکرک بریقک فان وجدت شیئا فقل هذا من ذاک "
روایت معتبری حنان بن سدیر ،است که میگوید مردی از امام صادق پرسید که ربما بُلت و لم اقدر علی الماء و یشتد علی ذلک
دربیابانی جایی گیر کرده و اب نیست و بول کرده و سختش هست
ایا او وسواسی است که امام میفرماید ذکرت را با اب دهان تر کن که اگر حسی کردهی چیزی خارج شد بگویی از ان است
ایا مراد اطراف ذکر است نه محل خروج بول که نجس باشد
ایا محل خروج بول را هم‌میگیرد که حدیت دلالت بر طهارت مجرای بول به مسح باشد

این اخیر تمام نیست چون غیر از روایات دیگری که خلافش هست ،اگر با مسح پاک میشد جاداش امام این بنده خدا را با همین جمله راحتش میکردند که محل ذکر با مسح
پاک میشود تا نگوید "یشتد علی "

ولی ممکن روایت دلالت بر عدم تنجیس متنجس بکند
این بهترین احتمال روایت است که موید از روایات و اعتبار هم دارد
والله العالم الهادی ولاحول ولاقوه الابالله 

زردی در ناحیه مقعد فقط اب ریختن روی ان نیاز است نه غسل (شستن)

🌹
#زردی که در ناحیه مقعد است رش اب لازم دارد اب رویش ریختن نه غسل که فشاردادن لازم باشد رشه بالماء بلکه زردی که زخم بیرون اید هم ولاحول ولاقوه الابالله

علی بن احمد بن اَشیَم عن صفوان سالت الرضا علیه السلام
بی جرحا فی مقعدتی فاتوضو و استنجی ثم اجد بعد ذلک الندی و الصفره من المقعده ..قال رُشه بالماء و لاتعد الوضوء

نکته رجالی از استاد شبیری
نسبت به #«ابن اشیم» باید عرض کنیم که در ابتداء ما خیال می‌کردیم که دو نفر به این نام هستند، یا «ابن اشیم» یک نفر است که دو اسم بر او اطلاق شده است: «احمد بن اشیم» یا «علی بن احمد بن اشیم». خلاصه این‌که این مطلب مورد تردید بود و با توجه به این‌که هر دو در یک طبقه هستند، از نظر راوی و مروی عنه، این احتمال را می‌دادیم که تصحیفی واقع شده باشد. و ما در ابتداء این احتمال را می‌دادیم که «ابن اشیم» یکی از این دو باشد، ولی بعداً متوجه شدیم که این‌طور نیست و این «ابن اشیم» از اصحاب ابی‌جعفر (علیه السلام) است و مراد از ابی‌جعفر هم امام باقر (علیه السلام) است نه ابی‌جعفر ثانی که حضرت جواد (علیه السلام) باشد، زیرا صالح بن رزین از ابن اشیم نقل می‌کند که صالح بن رزین از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) است و بعضی از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) مثل منصور بن یونس از این صالح بن رزین، روایت می‌کنند. و نمی‌شود که شیخ صالح بن رزین از اصحاب امام جواد علیه السلام باشد. قهراً «ابن اشیم» در طبقه‌ی اصحاب امام جواد (علیه السلام) نخواهد بود، بلکه مراد از ابی‌جعفر، ابی‌جعفر اول است که همان امام باقر (علیه السلام) می‌باشد.
در حالی که «علی بن احمد بن اشیم» یا «احمد بن اشیم» هر دو از اصحاب حضرت رضا (علیه السلام) هستند و راوی از آن‌ها هم «احمد بن محمد بن خالد» یا «احمد بن محمد بن عیسی» است.
برقی در سال 270 یا 280 وفات کرده است، «احمد بن محمد بن عیسی» هم یا معاصر با برقی بوده و یا بعد از او بوده است و چنین کسی نمی‌تواند از کسی که جزء اصحاب حضرت ابی‌جعفر باقر (علیه السلام) است، روایت بکند.
علی ایّ تقدیر ما #صالح بن رزین را با توجه به این‌که شیخ حسن بن محبوب است، توثیق کردیم، ولی نسبت به «علی بن احمد بن اشیم» یا «احمد بن اشیم» یا «ابن اشیم» هر کدام باشد، توثیقی پیدا نکردیم.

روایات رش بالماء ،رساله رشیه و نضحیه

در برخی روایات تعبیر رش ،اب پاشیدن امده و فقه ها انرا حمل بر استحباب و رفع اشمئزار عرفی و یا مرحلی از نظافت دانسته اند استاد مصطفوی مثلا در این باره میگویند 

مستحب است آب پاشیدن مسئله فرق می کند، عنوان تغییر می کند. غسل نیست، «یستحب النضح» نضح یعنی رشّ، آب پاشیدن. در موادی مستحب است آب پاشیدن در حد غسل نیست آب بپاشد تا مثلا فضا را تلطیف بکند. اگر سوال بشود که آب پاشیدن چه نقشی دارد می گوییم عرفا آب پاشیدن تلطیف است. غسل آن است که آب وارد بشود و خارج بشود. با خروج غساله غسل صدق می کند. آب پاشیدن آب روی آن بریزید و آب فرابگیرد می شود رشّ. در مواردی مستحب است رشّ که این موارد عبارتند از: 1. ملاقات کلب و خنزیر و ملاقات کافر بلا رطوبه و عرف جنب از حلال، و ملاقاه ما شکّ فی ملاقاته لبول الفرس و البغل و الحمار سوال: پاسخ: کسی جنب شده از طریق حلال و عرق کرده است. دست کسی یا لباس خودش به آن عرق آلوده شد، روی آن عرق یک مقداری آب بپاشد. به نضح ورشّ اشکالی نکنیم چون نظافت و تطهیر در فقه مراتب دارد، از عالی ترین مرتبه که حتی از نظر علمی که از متخصصین و اطباء و پزشکان که اعلی درجه تطهیر همان تتریب است و با تعفیر که با خاک و با آب چند بار عملیات تنظیف انجام بگیرد که آخرین درجه تعفیر است. و بعد درجه دوم تغسیلی است تا هفت بار و سه بار و بعد تغسیلی است با یک بار و تطهیری است به دیوار مالیدن و پاک کردن، مسح. و تغسیل و تطهیری است با رشّ. این یک سلسله تنظیفات است که شرع از آن درجه اعلی با این درجه اقل مراحل تنظیف و تطهیر را در نظر گرفته است که احیانا بعضی از مراحل تنظیف فقط نظافت و تلطیف در پی دارد مثل آب پاشی و بعضی ها ازاله میکروب ها و آثار در پی دارد مثل تعفیر.

ولی به نظر مساله رش بیشتر از این باید توجه شود لذا ما برخی روایات این واژه جمع میکنیم لعل الله یحدث بعد ذلک امرا 

۷۶۸- ۳- [۴] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ صَفْوَانَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا الْحَسَنِ ع وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ إِنَّ بِي جُرْحاً فِي مَقْعَدَتِي فَأَتَوَضَّأُ ثُمَّ أَسْتَنْجِي ثُمَّ أَجِدُ بَعْدَ ذَلِكَ النَّدَى وَ الصُّفْرَةَ تَخْرُجُ مِنَ الْمَقْعَدَةِ أَ فَأُعِيدُ الْوُضُوءَ قَالَ قَدْ أَنْقَيْتَ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَا وَ لَكِنْ رُشَّهُ بِالْمَاءِ وَ لَا تُعِدِ الْوُضُوءَ.

وسایل الشیعه الی تحصیل مسایل الشریعه - ۱۶- بَابُ أَنَّ اسْتِدْخَالَ الدَّوَاءِ وَ خُرُوجَ النَّدَى وَ الصُّفْرَةِ مِنَ الْمَقْعَدَةِ وَ النَّاصُورِ لَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ - مجلد ۱، صفحه ۳۹۶
---------------
[۴]: التهذيب ۱- ۳۴۷- ۱۰۱۹.

۳۳۷۸- ۳- [۶] وَ عَنْهُ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَيْفٍ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ ص لِعَلِيٍّ ع يَا عَلِيُّ ادْفِنِّي فِي هَذَا الْمَكَانِ وَ ارْفَعْ قَبْرِي مِنَ الْأَرْضِ أَرْبَعَ أَصَابِعَ وَ رُشَّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَاءِ.

وسایل الشیعه الی تحصیل مسایل الشریعه - ۳۱- بَابُ اسْتِحْبَابِ تَرْبِيعِ الْقَبْرِ وَ رَفْعِهِ أَرْبَعَ أَصَابِعَ إِلَى شِبْرٍ - مجلد ۳، صفحه ۱۹۲
---------------
[۶]: الكافي ۱- ۴۵۰- ۳۶.

۳۲- بَابُ اسْتِحْبَابِ رَشِّ الْقَبْرِ بِالْمَاءِ مُسْتَقْبِلًا مِنْ عِنْدِ الرَّأْسِ دَوْراً ثُمَّ عَلَى وَسَطِهِ وَ تَكْرَارِ الرَّشِّ أَرْبَعِينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ مَرَّةً

وسایل الشیعه الی تحصیل مسایل الشریعه - ۳۲- بَابُ اسْتِحْبَابِ رَشِّ الْقَبْرِ بِالْمَاءِ مُسْتَقْبِلًا مِنْ عِنْدِ الرَّأْسِ دَوْراً ثُمَّ عَلَى وَسَطِهِ وَ تَكْرَارِ الرَّشِّ أَرْبَعِينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ مَرَّةً - مجلد ۳، صفحه ۱۹۵

۵۸۶۵- ۲- [۷] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ قَرَأَ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ ثِنْتَيْنِ وَ ثَلَاثِينَ مَرَّةً فِي إِنَاءٍ جَدِيدٍ وَ رَشَ [۸] ثَوْبَهُ الْجَدِيدَ إِذَا لَبِسَهُ لَمْ يَزَلْ يَأْكُلُ فِي سَعَةٍ مَا بَقِيَ مِنْهُ سِلْكٌ.

۳۶- بَابُ كَرَاهَةِ الْمُمَاكَسَةِ فِي شِرَاءِ الْكَفَنِ - مجلد ۵، صفحه ۴۷
---------------
[۷]: الكافي ۶- ۴۵۹- ۴.
[۸]: في المصدر زيادة- به.

عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ السَّرَّاجِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ قَطَعَ ثَوْباً جَدِيداً وَ قَرَأَ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ سِتّاً وَ ثَلَاثِينَ مَرَّةً فَإِذَا بَلَغَ تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ أَخْرَجَ شَيْئاً مِنَ الْمَاءِ وَ رَشَّ بَعْضَهُ [۱] عَلَى الثَّوْبِ رَشّاً خَفِيفاً ثُمَّ صَلَّى فِيهِ [۲] رَكْعَتَيْنِ وَ دَعَا رَبَّهُ وَ قَالَ فِي دُعَائِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَزَقَنِي مَا أَتَجَمَّلُ بِهِ فِي النَّاسِ وَ أُوَارِي بِهِ عَوْرَتِي وَ أُصَلِّي فِيهِ لِرَبِّي وَ حَمِدَ اللَّهَ لَمْ يَزَلْ يَأْكُلُ فِي سَعَةٍ حَتَّى يَبْلَى ذَلِكَ الثَّوْبُ.

۳۶- بَابُ كَرَاهَةِ الْمُمَاكَسَةِ فِي شِرَاءِ الْكَفَنِ - مجلد ۵، صفحه ۴۸
---------------
[۱]: بعضه و فيه ليسا في ثواب الأعمال. هامش المخطوط.
[۲]: بعضه و فيه ليسا في ثواب الأعمال. هامش المخطوط.

۶۱۴۷- ۲- [۵] وَ عَنْهُ عَنِ النَّضْرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّلَاةِ فِي الْبِيَعِ وَ الْكَنَائِسِ وَ بُيُوتِ الْمَجُوسِ فَقَالَ رُشَّ وَ صَلِّ.

۱۳- بَابُ جَوَازِ الصَّلَاةِ الْوَاجِبَةِ وَ غَيْرِهَا فِي الْبِيَعِ وَ الْكَنَائِسِ وَ إِنْ كَانَ أَهْلُهَا يُصَلُّونَ فِيهَا وَ اسْتِحْبَابِ رَشِّ الْمَكَانِ وَ وُجُوبِ اسْتِقْبَالِ الْقِبْلَةِ - مجلد ۵، صفحه ۱۳۸
---------------
[۵]: التهذيب ۲- ۲۲۲- ۸۷۵، أورد قطعة منه في الحديث ۲ من الباب ۱۴ من هذه الأبواب.

[۱] ۲۲ بَابُ جَوَازِ الصَّلَاةِ فِي مَنَازِلِ الْمُسَافِرِينَ وَ أَمَاكِنِ الدَّوَابِّ وَ اسْتِحْبَابِ رَشِّ الْمَوْضِعِ وَ جَوَازِ السُّجُودِ عَلَيْهِ رَطْباً

۲۲- بَابُ جَوَازِ الصَّلَاةِ فِي مَنَازِلِ الْمُسَافِرِينَ وَ أَمَاكِنِ الدَّوَابِّ وَ اسْتِحْبَابِ رَشِّ الْمَوْضِعِ وَ جَوَازِ السُّجُودِ عَلَيْهِ رَطْباً - مجلد ۵، صفحه ۱۵۴
---------------
[۱]: الباب ۲۲ فيه حديثان.

 

روایات نضحیه 

[۱] ۳۳ بَابُ طَهَارَةِ الْحَيَّةِ وَ الْفَأْرَةِ وَ الْعَظَايَةِ وَ الْوَزَغِ فِي حَالِ حَيَاتِهَا وَ اسْتِحْبَابِ غَسْلِ أَثَرِ الْفَأْرَةِ أَوْ نَضْحِهِ

۳۳- بَابُ طَهَارَةِ الْحَيَّةِ وَ الْفَأْرَةِ وَ الْعَظَايَةِ وَ الْوَزَغِ فِي حَالِ حَيَاتِهَا وَ اسْتِحْبَابِ غَسْلِ أَثَرِ الْفَأْرَةِ أَوْ نَضْحِهِ - مجلد ۳، صفحه ۴۶۰
---------------
[۱]: الباب ۳۳ فيه ۳ أحاديث.

۵۸۶۷- ۴- [۴] وَ فِي عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِيهِ وَ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقِ جَمِيعاً عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الْخَيَّاطِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ يَاسِرٍ الْخَادِمِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ مُوسَى ع أَنَّهُ كَانَ يَلْبَسُ ثِيَابَهُ مِمَّا يَلِي يَمِينَهُ فَإِذَا لَبِسَ ثَوْباً جَدِيداً دَعَا بِقَدَحٍ مِنْ مَاءٍ فَقَرَأَ فِيهِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ عَشْرَ مَرَّاتٍ ثُمَّ نَضَحَهُ عَلَى ذَلِكَ الثَّوْبِ ثُمَّ قَالَ مَنْ فَعَلَ هَذَا بِثَوْبِهِ قَبْلَ أَنْ يَلْبَسَهُ لَمْ يَزَلْ فِي رَغَدٍ مِنَ الْعَيْشِ مَا بَقِيَ مِنْهُ سِلْكٌ.

۳۶- بَابُ كَرَاهَةِ الْمُمَاكَسَةِ فِي شِرَاءِ الْكَفَنِ - مجلد ۵، صفحه ۴۸
---------------
[۴]: عيون أخبار الرضا عليه السلام ۱- ۳۱۵- ۹۱.

 

اما روایتی که میتوان از ان درباب نجاست و طهارت بیشتر از همه حکم وضعی ازش برداشت کرد #مکاتبه سَعدان بن عبدالرحمن که درباره خصی یبول فیلقی من ذلک شده ویری بعد  البَلل 

قال یتوضا ثم ینضح فی النهار مره 

ایا حمل بر نجاست موهومه است حال اینکه سوال واضح است که بلل از بول را یری،

پس باید گفت که نضح یا همان رش مرتبه ی از طهارت است که درباره خصی یا هرکه مجرای اوست مثل کسی که معاذالله دچار پرستاد شده او خود را مثل سایرین در دستشویی در حین بول میشوید و وضو میگیرد فقط در روز یکبار لباسش را ،جلوی آلتش را اب میریزد نه اینکه بشوید رش اب میکند مرطوب میکند انهم نه برای دفع نجاست موهوم بلکه برای اینکه مرتبه ی از طهارت است این یک کار یک کار دیگر #یجعل خریطه که فالله اولی بالعذر 

#پس کسی که کنترل بول معاذالله ندارد یا کیسه ی قرار میدهد و مجرای بول را در ان قرار میدهد و مثل بقیه وضو و نماز میگذارد که الله اولی بالعذر یا نضح اب در روز یکبار میکند اگر بلل و نمی از اوخارج میشود و زیاد نیست

و در هر صورت نیازی به تغیر و تطهیر خریطه ،کیسه و نایلن نیست چون در مقام بیان بوده و متعرض ان نشده و هم تعلیل فالله اولی بالعذر میرساند که مقام تخفیف است والا اگر باید مثل سایرین تطهیر کند چه تخفیفی هست 

ولاحول ولاقوه الابالله